|
امشب پس از سالها چیزی از جامعه انسانی مرا بر انگیخت... چهره هاشان خسته افسرده از مرافه های روزانه با خانواده،با جامعه مردمک هایی پر از مشکل پر از درد،پر از فکر،پر از غصه غصه هایی بی قصه،یا با قصه اما... آمدند! رفقا آمدند،خندیدند،خنداندند و بوسیدند... برای... رفاقت! این رفاقت مرا دیوانه کرد...
1388/11/30
تهيه شده توسط
فرزان قاسمی
در تاريخ
جمعه ۳۰ بهمن ۸۸ ساعت ۱۰:۵۱ |
نظرات (3)
|